خرید بک لینک
امممممم جونم بگه برات ک

آشپزی افتاده گردن من

منم لاک زدم خشک نمیشه برم به غذام برسم

چیا میخاستم بگم پاک یادم رفته

دیروز یکی از دوستای جون جونی دوره دبیرستانم زنگ زد ک باهم بریم مولودی امروز ساعت

2

رفتیم دیگه

انقد شلوغ بود ک نگم دیگه

دوستم رفته بود قسمت مهدکودک برای نگه داری از بچه ها

دیگه منم برد دبگه

تقریبا 40 تا 45 تا بچه بودن

نسبتا آروم بودن

از همه جالب تر برام این بود ک بچه ها به حرفام گوش میدادن و خیلی زود باهام جور شدن درصورتی ک من میانم با بچه ها خیلی بده

در کل بد نبود

من با بچه ها سرگرم بودم دوستم و خواهرش به خوردو خوراک و جمع و جور کردن بچه ها مشغول بودن

دیشب اتاقو جمع وجور کردم امروز ک میخاستم برم جشن حسابی بهم ریخت دوباره

چقد تنبل م اخه عح عح عح

همکلاسیام درس خوندنو شروع کردن و هی میان سوال میپرسن

من هنو لای کتاب رو باز نکردم

واقعا باعث شرمندگیه

برچسب: نویسنده: یونا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:19

صفحه بندی